شعر وادب

از مکافات عمل غافل مشو

مردمانش خوب روی ومهربان
سفره دار و خندروی وخوش زبان
متحد چون ریشه های یک درخت
حلقه درحلقه چویک زنجیر سخت
کارشان کشت وزراعت بود ودام
روز وشب در فکر کارواهتمام
کشت وکار مردم از زر کم نداشت
هیچ کس در دل نشان از غم نداشت
گله هایش بود درحدهزار
گله دارانش به گوش وپای کار
سگ نگهبان ِبه نام ِ گله بود
گرگ دنبال علف یا غله بود
خان آن آبادی همچون بهشت
بود مردی دور از اخلاق زشت
او که مثل سایرخانهانبود
خنده اش از اشک انسانها نبود
پیرمردی اهل ایمان ویقین
ساکن افلاک ومهمان زمین
سایه ی خان نعمتی بود آن زمان
مایه ی آرامش پیر وجوان
بود همواره کنار خان پیر
یک زن نامهربان ویک وزیر
همسرخان داشت ازشوی نخست
یک پسر که لااوبالی بود وسست
پیردنیادیده مردم داربود
درعوض زن با وزیر همکاربود
هر چه او می داد در راه خدا
آن سه می گفتندپس کوسهم ما؟
ماکجاومردم خاکی کجا
کن حذر از کارهای نابجا
بس کن این خوش خدمتی با خلق دون
چون رسد دستی بریزد از توخون
جفت ما بااین جماعت جورنیست
ثروت تو وصله ی ناجورنیست
این جماعت را رها کن سوی خویش
زود برگرد وبیا در کوی خویش
صحبت آن سه به نیمه شب رسید
جان مرد پیر هم برلب رسید
هرچه حرف آن سه بی اندازه بود
گوش خان یک در یکی دروازه بود
رو به سوی دوستان ناخلف
کرد وگفتا عمر خود تاکی تلف؟
عمرآدم می رود چون آب رود
این همه کردار بد،آخر چه سود
کینه را از دل برون دارید وبس
بذرخوبی درجهان کاریدوبس
من به عهدم با خدا دل بسته ام
از زر وتزویر دنیا خسته ام
راه ما از راه یکدیگر جداست
آنکه بامردم نشیندباخداست
یا مرا دراین گذر یاری کنید
یابرای حال خود کاری کنید
چون مقنی می کند در راه پیش
می شود آخر اسیر چاه خویش
حرف من دیگر به آخر آمده
شب گذشت وصبح از سرآمده
بعداز آن حرف وحدیث ناتمام
باز شیطان شد میان دار کلام
هریکی از آن جنود بی خدا
رفت در فکر طریقی نابجا
زن به خنده گفت،خان را می کشیم
هرکه حرفی زد،آن را می کشیم
می کنیم اینگونه دفع این ستم
می بریم اموال او را بیش وکم
گفت با مادر همان اولادشر
حال بشنو نقشه های این پسر
آن پدرخوانده که شوی نازتوست
همسر وهم بستر وهم راز توست
گر تو را آشفته بیند نیمه شب
می رساندجان دشمن را به لب
پس زمان خواب او،کاری بکن
جیغ وداد و شیون زاری بکن
تا شد او بیدار از خواب گران
شکوه ها کن از حضور دیگران
تاتوخواب وغافل از حال منی
بی خبر از آتش اهریمنی
آن جوانی که عزیز جان توست
همدل وهمراه وپشتیبان توست
دست دردست پلیداهرمن
آمد امشب برسر بالین من
چاره ای کن ای بزرگ این سرا
تاشودختم به خیراین ماجرا
یک نصیحت از زبانم گوش کن
آتش این فتنه را خاموش کن
برملا کن باطن از آن روی خوب
تا جدا باشد طلا از سنگ وچوب
چون سخنهای پسر این جارسید
مادرش خندید وفریادی کشید
گفت الحق شیرپاکم خورده ای
غیر از این باشی ،مرا آزرده ای
بعد با خنده وزیر نابکار
گفت بامن نقشه ی پایان کار
آتشی برپاکنم در این میان
تا که خاکستر شود این دودمان
دوستی با دشمنِ دشمن رواست
غیر از این باشد، طریقی نابجاست
تفرقه چون حاکم دعواشود
آخرش اموال سهم ما شود
پس عزیزان دست دردستان من
تا شود اینگونه دشمن ریشه کن
چونکه پایان آمد این گفتارِپیش
هریکی رفتند سوی کارخویش
صبح فردا نقشه ها آمد به کار
تا کند تار و سیه آن روزگار
هرچه زن می گفت پیش گوش خان
که زدست این جماعت الامان
او علیه مردمان کاری نکرد
با زن شیطان صفت یاری نکرد
درمقابل یافت آن مردوزیر
بین مردم جایگاهی بی نظیر
آنقدر از خوبی خود گفت وگفت
تا به گرد اونشستند جفت،جفت
غیراز آن مردِ جوان دستگیر
جملگی گشتند، بد با خان پیر
آنچنان کردند آن ساده دلان
تا ز پا افتاد پیرِ مهربان
رفت از دنیا که جاویدان شود
تا دگر پیش خدا مهمان شود
بعد هم شد آن وزیر نابکار
کارها را زیرکانه عهده دار
کرد اول دفع شر از آن پسر
در بساط دود او را در به در
بعد از آن با مکر ونیرنگی عجیب
کشت زن را تا نباشدآن رقیب
شد سیه روز خوش آن سرزمین
گرگها آماده هرجادر کمین
روزگار مردم ناسازگار
شد تبه با آن وزیرنابکار
تاچنین احوالشان بالا گرفت
آن جوان بین جماعت جاگرفت
خونشان جوشیدتاطغیان کند
خانه ظلم وستم ویران کند
همصداگشتند بامردجوان
تابراندازند نسل دشمنان
تاشد آگه زین خبر،خانِ جدید
رفت وشد درناکجایی ناپدید
هرچه مردم در پی او تاختند
لاجرم کمترنشانش یافتند
تاشبی مردی کنار جوی آب
دید افتاده کسی مست وخراب
چونکه شد نزدیک آن افتاده حال
باتعجب دید،خان را در زوال
گفت دیدی انتهای راه خویش
سوختی آخر به آتشگاه خویش
چون تقاص ظلم خود پس داده ای
این چنین در خاک وگل افتاده ای
این سخن را بشنو در پایان کار
از بزرگان قدیمِ این دیار
از مکافات عمل غافل مشو
گندم ازگندم بروید جو زجو
چون کلام رهگذر اینجارسید
سربه زیرانداخت آن مرد پلید
زیرلب با خود همی گفت وگریست
مردن من بهتراز این زندگیست
بعد از آن رو سوی مرد رهگذر
گفت ای آقا مرا باخود ببر
رفت آن شبگرد و خان با خود نبرد
بینوا در لاک خود جان داد ومرد
چندروزی از شکست خان گذشت
غم زدلها پر زد وهرمان گذشت
شادمانی باز در دلها نشست
ازدل مردم مصیبت رخت بست
خان وخان بازی دگر پایان گرفت
در دل مردم محبت جان گرفت
عاقبت با حکم جمع مردمان
حاکمی شد انتخاب از آن میان
حاکم آن سرزمین با صفا
شد جوان خوب رویِ باخدا

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 17:59  توسط فرحنازفیضی  |